همسرم همین که هستی

همین که لابه لای کلماتم نفس می کشی

راه میری .....در آغوشم می گیری

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

کافی است برای یک عمر آرامش

پس باش و همیشه بمان....


بابا وحید امروز دانشگاه بود ساعت 9شب زنگ زد که حاضر شیم و برای شام بیرون بریم مامانی هوس پیتزا کرده بود جایی که رفتیم وسیله بازی داشت که دخترم کلی بازی کردودر راه بازگشت هم بابایی شرمنده کردو بهم کادو داد

 

 

 

من در دنیای زنانه ام می دانم چگونه عشق بورزم چگونه تو را غرق عاشقانه ترین عشق بازی ها کنم....

چگونه دلفریبترین باشم ...اما تو کلید تمام اینهایی ...اینها همه در من قفل میشود وقتی تو تلخ میشوی...مضطرب میشوی...سرد و خسته میشوی...

مرا حس کن ..ببین که در کنارت ،در میان حجم این آشیان من هم روزها را با تو ورق می زنم ...با تو می خوانم...با تو می بینم ...دنیای زنانه ی خلقتم در من این حس را ودیعه نهاده  که متعهد باشم ،به مرد زندگی ام ...چراغ خانه ام ..امید امیدها..اولین و آخرین همدم من....

اگر اندکی با کتاب وجودم و اوراق روحم مدارا کنی ،حاشیه هایم را خط به خط بخوانی ،زیر مهمترین هایم و بهترین هایم خط قرمز بکشی و آنها را به یاد بیاوری بر زبان،گاه بی گاه نا غافل و ناگهان نوازشم کنی.....با کلماتی از جنس مردانه خودت یک جمله محبت آمیز از تو معجزه می کند !میدانی؟

کمی دقیق تر مرا بخوان !تا برای همیشه آرامش از آن ما باشد

شاید بخندی وقتی بگویم برای رفع تمام دغدغه هایم تو بهترین منی !

من به تو ایمان دارم ،هیچکس جز من عاشق آرام کردن تو نیست ،معجزه می کند.... همیشه همراهم.