فاطیما جان

آنقدر دوستت دارم که وقتی خوابی دلم برایت تنگ می شود وقتی نیستی دلم می گیرد دوست دارم مرتب نگاهت کنم و چقدر شیرین است بزرگ شدنت .........قد کشیدنت......

وقتی لباسی برایت کوچک می شود دلم میگیرد از اینکه روز به روز بزرگتر می شوی و شاید از من دورتر دلم می گیرداز اینکه روزی ازدواج کنی وتنها بمانم دلم می گیردروزی که تو حتی یک ثانیه ازم دور باشی دلم می گیرد

دختر نازم عاشقانه دوستت دارم و همیشه بهترین ها را برایت آرزو دارم

 


تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی

و بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی ،خدا به من خندید

و استخاره زدم ،گفت کوثرم باشی

خدا کند که ببینم عروس گلهایی

خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی

خدا کند که پر از عشق مادرت باشی

خدا کند که پر از مهر مادرم باشی

همیشه کاش یک سمت ،مادرت باشد

تو هم بخندی در سمت دیگرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود

تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد

بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

تو آمدی و خدا خواست از همان اول

تمام دلخوشی روز آخرم باشی

امروز صبح همراه فاطیما راهی شدیم برای زدن واکسن

فاطیما خیلی خوشحال بود و نمیدونست داریم کجا میریم وقتی تو نوبت بودیم ،دوست هم پیدا کرد و کلی با هم بازی کردن و وقتی واکسن زده شد دخترم کلی گریه کرد ،دلم خیلی براش سوخت و در راه برگشت کلی براش خوراکی خریدم ،شب هم همراه بابا وحید بیرون رفتیم و اینها رو برات خریدم:

شب هم موقع خواب فاطیما خیلی اذیت شد ،گریه می کرد و می گفت:بابا....بابا....پا.....درد....کلی هم تب داشت و با خوردن استامینوفن هم بالا میاورد.4:30  صبح هم بیدار شده بود و بی تابی می کرد و روی پاهام خوابش برد

شب قبل از واکسن زدن ،تولد دایی امیر بود ،فاطیما کلی پفک خورد کلی هم شیطنت کرد

شمع ها رو هم دخترم همراه دایی جونش فوت کرد

دخترم فشفشه هم دوست داره

امیر محمد عزیزم ان شاالله 120 ساله بشی و تنت سالم باشه آرزو میکنم همیشه لبت خندان و دلت شاد باشه