بابا وحید امروز نوبت داره برا عمل......

چون دوست نداشت به کسی بگه من فاطیما گلی رو گذاشتم پیش مامان زهرا با هم رفتیم بیمارستان...

خیلی سخت بود دست تنها ولی خب........گذشت.

بابایی ظهر مرخص شد و عمو سعید اومد دنبالمون با هم برگشتیم..بابایی خیلی درد داشت با ویلچر آوردیمش سوار ماشین شد...

با زبون روزه پرستاری کردن خیلی سخت بود ولی لذت بخش چون برای عشقم بود.خرید کردن و بچه داری و پرستاری و عوض کردن پانسمان گاهی باعث میشد تا اذان بیحال بیحال بشم ولی خدا رو شکر حال بابایی هر روز بهتر میشه.......